سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
ایستگاه دلتنگی

ایستگاه دلتنگی
سحرشایان[88]
کاش در کودکی میماندیم تا بجای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد برای عشقم صادق مینویسم شاید روزی بخونه 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

برای ان مینویسم که...


برای ان عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست
برای ان مینویسم که معنای انتظار را ندانست،


چه روزها و شبهایی که به یادش سپری کردم
برای ان مینویسم که روزی دلش مهربان بود


می نویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست
نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم ، نه دگر دم از فاصله ها میزنم


و نه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم
می نویسم شاید نامهربانی هایش را باور کنددلم شکست


[ دوشنبه 1/12/90 ] [ 8:50 عصر ] [ سحرشایان ]


کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ..


لطفا نظرتون رو بعد از خوندن این داستان حتما بگین حتماااااا 



[ دوشنبه 1/12/90 ] [ 8:43 عصر ] [ سحرشایان ]

داغ تنهایی


دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!


نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی


از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
بازگردی


از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام


و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند


[ یکشنبه 30/11/90 ] [ 9:9 عصر ] [ سحرشایان ]

 


ترسیدمکاش در کودکی می ماندیم تا به جای دلهایما ن سر زانو هایمان زخمی میشد...گریه‌آوردلم شکست


دلم برای اولین عشقم تنگ شده


کاش می فهمید


کاش روز اخری که جلوی چشماش اشک میریختم را میدید


کاش صادقم میموند


خیلی دلم گرفته


هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم


هییچوقت نمیتونم خاطرات اولین عشقمو فراموش کنم


کسی که تنها تکیه گاه و پناه دلتنگی هام بود....



برات عجیبه این ... 


میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


 میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم
میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی


تقدیم به عزیز بی وفااااااااااایم اولین و اخرین عششششششقم



 


نبودنت


دیگه به نبودت عادت کرده بودم

خو دمو با خیالت راحت کرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگی بگم

برای دل خو دم شعر غریبی رو بگم

گو نمو تر بکنم شوق اشکا مو ببینم

او مدی دلتنگی ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگیرم

خیال تازه ای رو پیش چشمای تو دیدم

دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقی

سر کار گذاشتن دل تو شب ها ی بی قراری

دو باره لحظه ناب رسیدن

دو باره تشنه ی شوق بو سیدین

چه خیال ساده و خوبی

پیش چشما ی تو بودن و دل فریبی


 



کاش قلب درد هامو میفهمیدی چرا چرا وبتو حذف کردی؟ چرا خطت خاموشه...


کاش من میمردم ... کاش میمردم


کاش روز قیامت نتونی جواب زندگی ای که ازم گرفتی رو بدی...


نمی بخشمت هرگز هرگز


از طرف هدیه ای ک ی روز عشقت بود


 


 



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 11:1 عصر ] [ سحرشایان ]

دلم شکست 


امشب دلم گرفته و در انحصار توست



دل خور تر از همیشه و در انتظار توست



من دارم از تمام جهان دست می کشم

اما دلم هنوز کمی بی قرار توست



آبادی همیشه ازان کلاغ ها

گاهی به فکر دیدن فصل بهار توست



مثل هوای درهم یک اتفاق بد

یک تک درخت خسته که بی برگ و بار توست



محتاج لطف یک تبر مست می شود

تا بشکند هرآنچه که بی اعتبار توست



دریاد داشته باش کسی تا ابد هنوز

تنها شکوه زندگی اش آبشار توست



دریاد داشته باش کسی گوشه های شهر

دلتنگ خواب دیدن باغ انار توست



می خواستم که با تو دمی. . . آه بگذریم

آرام چشم های کسی در کنار توست ترسیدم



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 3:3 عصر ] [ سحرشایان ]


رسم روزگاره :


کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دی پیش از آنکه خوب نگاش کنی.


پیش از آنکه او را در آغوش بگیری . پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی،


پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا، بال میگیرد و


دور می شود ، و تو خیال میکردی تا آخر دنیا می تونی هر روز طلوع آفتاب را با او


تماشا کنی . ? 


 


رسم روزگاره :


کسی که از دیدنش سیر نشدی زود از دنیای تو میره ، بدون اینکه حتی ردی و


نشونی از خودش در دنیای تو به جا بزاره .چه آرزوهایی با او نداشتی ، چه آینده ی


زیبایی را با او می دیدی، فرصت نشد که فقط یک بار سرت را بر روی شانه هایش


بزاری و گریه کنی.


 


رسم روزگاره :


وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، وقتی هنوز خوشبختی را در کنار او حس


نکردی ، وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای ، درکمال ناباوری


می بینی که او در کنارت نیست . چه فکر پوچی بود که دست در دست او خنده کنان


تا اوج آسمان خواهی رفت و او صورتت را پر از بوسه میکند.


 


رسم روزگاره :


با خود گفتی اگر این بار ببینمش دست او را می گیرم،خیلی محکم می گیرم ونمی گذارم


که برود. او باید برای همیشه پیشم بماند. دستی را گرفتی اما این دست کیست که


خیلی سرده ؟ تو دست در دست تنهایی دادی. اون دست رهات نمی کنه !


 


رسم روزگاره :


او که میرود ، برای همیشه هم می رود. و آنقدر تنها می شوی که حتی نام روزها را


فراموش میکنی و گذشت زمان را احساس نمی کنی ، از صدای تیک تیک ساعت بیزار


می شوی و با آنکه تنگ دل تو شکست اما ماهیش آزاد نشد.


 


راستی تو که او را خیلی دوست داری، اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه


هنوز شمع بالهایت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هدیه ای بدهی، شاخه گلی


به او بده و قدر لحظه لحظه این روزها را بدان . او را در آغوش بگیر و تا فرصت


داری به او بگو :?


دوستت دارم


 دوست داشتندوست داشتنبووووس


[ دوشنبه 24/11/90 ] [ 6:27 عصر ] [ سحرشایان ]

                 زندگی شاید یه قصه است


 منو تو مسافراشیم


                  قدر امروزو بدونیم


 ممکنه فردا نباشیم


[ جمعه 21/11/90 ] [ 11:59 صبح ] [ سحرشایان ]



تقدیم به همه ی دوستانی که منو تشویق به نوشتن شعر کردند


امیدوارم لایق نوشتن شعرهای دیگه باشم وشما لذت ببرید


 


  تویی صادقترین حرف رو لبها ............. منم غمگین ترین راز تو دلها


       تویی زیبا طلوع صبح فردا ...............منم اینجا غروبی مثل شبها



 


تویی همچون قناری شاد و شیدا ...... منم مثل کلاغی رو درختا
      تویی آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه یه رویا

 


تویی عشق و محبت توی قلبها...........منم دیوونه مثل موج دریا
تویی تنها تویی یاد غریبها..................منم فریاد بی پایان غمها

 


تویی شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقایق توی صحرا
تویی آب زلال اشک چشمها................منم مرداب سرد توی دشتها

 


تویی عاشقترین تنهای دنیا.................منم خسته ترین مغموم دنیا


 دوستت دارم





              حتی اگر قرار باشدشبی بی چراغ، در حسرت یافتنت


                   تمام پس کوچه ها را زیر باران، قدم بزنم. ترسیدم


 


[ جمعه 14/11/90 ] [ 2:8 صبح ] [ سحرشایان ]

 


دوست داشتنjast for you


 


 باز کن پنجره ها را، که نسیم


روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است  .

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند  .
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است  .

باز کن پنجره ها را ای دوست  !
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!


 


دوست داشتن


[ جمعه 14/11/90 ] [ 1:39 صبح ] [ سحرشایان ]

 


من که گفتم این بهار افسردنی است / من که گفتم این پرستو مردنی است


من که گفتم ای دل بی بند و بار / عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار


آه عجب کاری به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . .


 


سلاااااااااااااااااااااام دوستای گلم خواهشا اخر اخر اخر وبم برین و به وبلاگم امتیاز بدید البته اگه ارزشش رو دااااااااااااااره


قربونه همتون برم جبران میکنم


[ سه شنبه 11/11/90 ] [ 9:4 عصر ] [ سحرشایان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سحرشایان[88]
کاش در کودکی میماندیم تا بجای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد برای عشقم صادق مینویسم شاید روزی بخونه

کد تقویم

چت روم
<

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

script language="javascript" type="text/javascript"src="http://pichak.net/topblog/cod8/pichak.net6.js">

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

امکانات وب

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

کدهای جاوا وبلاگ




کدهای جاوا وبلاگ




دریافت کد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar