|
ایستگاه دلتنگی | ||
|
بچه ها من امروز پدر بزرگم فوت کرد..... چند روزی تو وب نیستم ومطلب نمی ذارم باعرض معذرت [ سه شنبه 23/1/90 ] [ 3:5 عصر ] [ سحرشایان ]
این یک ماجرای واقعی است لطفا بادقت بخوانید ونظر دهید با فرا رسیدن بهار رودان لک لک نر همانند تمام سالهای گذشته پر می گشاید تا سیزده هزار کیلومتر را به سوی معشوقش پروازکند: از افریقای جنوبی تا کرواسی. مالنا لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد .بال مالنا توسط چند شکارچی زخمی شده و به این ترتیب برای همیشه از پرواز باز ماند... رودان هر سال برای دیدن جفتش به کرواسی باز می گردد و در تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است... اکنون بهار است سایر لک لک ها به صورت جفت جفت پنج شش روز اینده به آشیانه های خود باز میگردند .در حالیکه رودان خیلی زودتر از بقیه لک لک ها به مقصد می رسد . چرا که مالنا در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد امسال صد ها خبر نگار و علاقه مند برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده برودسکی واروس در شرق کرواسی گرد هم امده بودند اما رودان بدون توجه به ان ها مستقیما به سوی اشیانه ی خود و جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد. همانند 5سال گذشته طول دو ماه اینده چهار یا پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و رودان وظیفه ی اموختن پرواز به ان ها را به عهده دارد. سپس با فرا رسیدن زمستان مالنا دوباره تنها می شود چون مالنا فرزندانش را به رودان می سپارد تا به امریکای جنوبی بروند در حالیکه مالنا تا بهار سال اینده در انتظار بازگشت رودان وفادار خود در اشیانه می ماند... اری دوستان عزیزم به اسمان بهاری می نگرم وبه چشمان منتظر خدا... که به هر بهانه ای در انتظار من نشسته است او انتظار را به مالنا اموخته است ایا به من هم وفاداری را یاد می دهد؟؟؟ خدایا بهار فرصت خوبی است..... برداشت شما چیست؟؟؟ [ یکشنبه 21/1/90 ] [ 3:57 عصر ] [ سحرشایان ]
با درود و سپاس فراوان از باشندگی شما این سوالات با جستجو در کلیه ی کتاب های موجوداین علم به منظور شناخت و تحلیل درون و گشودن گره های کور روح و روان و هزار توی افکار وخصایص شما انتخاب وبرگزیده شده است.لطفا حداقل جواب یکی از سوال هارا در بخش نظرات بنویسید.باسپاس فراوان 1-تا حالا چند نفر از افرادی که به تو بدی کرده اند بخشیده ای؟ 2-تاکنون چندبار در تشییع جنازه خود شرکت کرده ای؟ 3-شیرین ترین اتفاق زندگیت چه بود؟ چرا؟ ?-اخرین کاری که برای رضای خدا کردید کی بود؟ چرا؟ ?-به یاد عزیزانت یک لحظه چشمانت را روی هم بگذار. اولین چهره ای که به نظرت می اید کیست؟ چرا؟ ?-اگر همین الان به حضور خداوند برسی و او از حاصل زندگیت بپرسد چه میگویی؟ خوشحالی یا غمگین؟ 7-فکر میکنید از کدام شکنجه ی روانی بیشتر رنج میکشید؟ 8-به نظر شما مهمترین پیام خدا به شما چه بوده؟ 9-ایا میتوانی خدا را در یک سطر تعریف کنی؟ (منبع.کتاب لطفا گوسفند نباشید) [ یکشنبه 21/1/90 ] [ 3:56 عصر ] [ سحرشایان ]
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را جمع کرده بود: فریب می فروخت... مردم دورش جمع شده بودند.هیاهو می کردند.هول میزدند و بیشتر می خواستند... توی بساطش همه چیز بود : دروغ حرص خیانت الودگی وجنایت و... هر کس چیزی میخرید ودر ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند وبعضی ها پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را وبعضی ازادگیشان را.... شیطان میخندید ودهانش بوی گند جهنم را می داد.حالم را بهم میزد انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت: من با کسی کاری ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا میکنم نه قیل وقال میکنم ونه کسی رامجبور میکنم چیزی ازمن بخرد می بینی! ادمها خودشان دور من جمع شده اند.. ان وقت سرش را نزدیکتر اورد وگفت :البته تو با همه اینها فرق داری تو زیرکی ومومن. زیرکی وایمان ادم را نجات میدهد... اینها ساده اند و گرسنه ...در ازای هر چیزی فریب می خورند ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان ان را بر داشتم .با خودم گفتم: بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. به خانه امدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم ..توی ان چیزی نبود جز غرور!! جعبه از دستم افتاد و غرور توی ان ریخت فریب خورده بودم.فریب! دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم تما راه را دویدم و لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا می کردم می خواستم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم به میدان رسیدم اما شیطان نبود .ان وقت نشستم و های های گریه کردم.اشک هایم را که ریختم بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم .ناگهان صدایی شنیدم صدای قلبم بود.... همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود [ شنبه 20/1/90 ] [ 6:58 عصر ] [ سحرشایان ]
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی وگرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یکروز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد ودریا گفتند حس عاشقی همینه [ شنبه 20/1/90 ] [ 6:57 عصر ] [ سحرشایان ]
من نه مرد عشقم نه هلا ک رفاقت فقط یه دل میخوام تو دنیا که رو قولش باشه تا قیامت... [ چهارشنبه 17/1/90 ] [ 2:29 عصر ] [ سحرشایان ]
دنیای خوب دنیای باهم بودنه دنیای ساختن وبه اوج رسوندنه منم یکی مثل شما شمام یکی مثل منید درد شما درد منه باهم دیگه دردا کمه [ چهارشنبه 17/1/90 ] [ 2:29 عصر ] [ سحرشایان ]
بگذارید وبگذرید ببینید ودل مبندید چشم بیاندازید ودل مبازید که دیرباز باید گذاشت وگذشت.... [ چهارشنبه 17/1/90 ] [ 2:28 عصر ] [ سحرشایان ]
ایوون ویار رو میخوام بشینم اب پاشی کنم
امشب می خوام هر جور شده عکستو نقاشی کنم
کاش میتونستم عکستو امشب با ابرنگ بکشم
راز عجیب چشماتو غریب و دلتنگ بکشم
[ چهارشنبه 17/1/90 ] [ 2:27 عصر ] [ سحرشایان ]
اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری... بی گمان پیش تر از این ها مرده بودیم اگر عشق نبود [ پنج شنبه 4/1/90 ] [ 11:13 عصر ] [ سحرشایان ]
|
دریافت کد ساعت script language="javascript" type="text/javascript"src="http://pichak.net/topblog/cod8/pichak.net6.js"> ![]() | |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||