سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
ایستگاه دلتنگی

ایستگاه دلتنگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان
   1   2      >




 


 


کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ..


لطفا نظرتون رو بعد از خوندن این داستان حتما بگین حتماااااا 




 


[ دوشنبه 1/12/90 ] [ 8:43 عصر ] [ سحرشایان ]

 


 



 


داغ تنهایی


دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!


نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی


از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
بازگردی


از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام


و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند


[ یکشنبه 30/11/90 ] [ 9:9 عصر ] [ سحرشایان ]

 


ترسیدمکاش در کودکی می ماندیم تا به جای دلهایما ن سر زانو هایمان زخمی میشد...گریه‌آوردلم شکست


 



برات عجیبه این ... 


میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


 میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم
میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی


تقدیم به عزیز بی وفااااااااااایم اولین و اخرین عششششششقم



 


نبودنت 


دیگه به نبودت عادت کرده بودم

خو دمو با خیالت راحت کرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگی بگم

برای دل خو دم شعر غریبی رو بگم

گو نمو تر بکنم شوق اشکا مو ببینم

او مدی دلتنگی ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگیرم

خیال تازه ای رو پیش چشمای تو دیدم

دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقی

سر کار گذاشتن دل تو شب ها ی بی قراری

دو باره لحظه ناب رسیدن

دو باره تشنه ی شوق بو سیدین

چه خیال ساده و خوبی

پیش چشما ی تو بودن و دل فریبی


 



 



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 11:1 عصر ] [ سحرشایان ]

دلم شکست 


امشب دلم گرفته و در انحصار توست



دل خور تر از همیشه و در انتظار توست



من دارم از تمام جهان دست می کشم

اما دلم هنوز کمی بی قرار توست



آبادی همیشه ازان کلاغ ها

گاهی به فکر دیدن فصل بهار توست



مثل هوای درهم یک اتفاق بد

یک تک درخت خسته که بی برگ و بار توست



محتاج لطف یک تبر مست می شود

تا بشکند هرآنچه که بی اعتبار توست



دریاد داشته باش کسی تا ابد هنوز

تنها شکوه زندگی اش آبشار توست



دریاد داشته باش کسی گوشه های شهر

دلتنگ خواب دیدن باغ انار توست



می خواستم که با تو دمی. . . آه بگذریم

آرام چشم های کسی در کنار توست ترسیدم



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 3:3 عصر ] [ سحرشایان ]


رسم روزگاره :


کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دی پیش از آنکه خوب نگاش کنی.


پیش از آنکه او را در آغوش بگیری . پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی،


پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا، بال میگیرد و


دور می شود ، و تو خیال میکردی تا آخر دنیا می تونی هر روز طلوع آفتاب را با او


تماشا کنی . ? 


 


رسم روزگاره :


کسی که از دیدنش سیر نشدی زود از دنیای تو میره ، بدون اینکه حتی ردی و


نشونی از خودش در دنیای تو به جا بزاره .چه آرزوهایی با او نداشتی ، چه آینده ی


زیبایی را با او می دیدی، فرصت نشد که فقط یک بار سرت را بر روی شانه هایش


بزاری و گریه کنی.


 


رسم روزگاره :


وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، وقتی هنوز خوشبختی را در کنار او حس


نکردی ، وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای ، درکمال ناباوری


می بینی که او در کنارت نیست . چه فکر پوچی بود که دست در دست او خنده کنان


تا اوج آسمان خواهی رفت و او صورتت را پر از بوسه میکند.


 


رسم روزگاره :


با خود گفتی اگر این بار ببینمش دست او را می گیرم،خیلی محکم می گیرم ونمی گذارم


که برود. او باید برای همیشه پیشم بماند. دستی را گرفتی اما این دست کیست که


خیلی سرده ؟ تو دست در دست تنهایی دادی. اون دست رهات نمی کنه !


 


رسم روزگاره :


او که میرود ، برای همیشه هم می رود. و آنقدر تنها می شوی که حتی نام روزها را


فراموش میکنی و گذشت زمان را احساس نمی کنی ، از صدای تیک تیک ساعت بیزار


می شوی و با آنکه تنگ دل تو شکست اما ماهیش آزاد نشد.


 


راستی تو که او را خیلی دوست داری، اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه


هنوز شمع بالهایت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هدیه ای بدهی، شاخه گلی


به او بده و قدر لحظه لحظه این روزها را بدان . او را در آغوش بگیر و تا فرصت


داری به او بگو :?


دوستت دارم


 دوست داشتندوست داشتنبووووس


[ دوشنبه 24/11/90 ] [ 6:27 عصر ] [ سحرشایان ]

                 زندگی شاید یه قصه است


 منو تو مسافراشیم


                  قدر امروزو بدونیم


 ممکنه فردا نباشیم


[ جمعه 21/11/90 ] [ 11:59 صبح ] [ سحرشایان ]



تقدیم به همه ی دوستانی که منو تشویق به نوشتن شعر کردند


امیدوارم لایق نوشتن شعرهای دیگه باشم وشما لذت ببرید


 


  تویی صادقترین حرف رو لبها ............. منم غمگین ترین راز تو دلها


       تویی زیبا طلوع صبح فردا ...............منم اینجا غروبی مثل شبها



 


تویی همچون قناری شاد و شیدا ...... منم مثل کلاغی رو درختا
      تویی آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه یه رویا

 


تویی عشق و محبت توی قلبها...........منم دیوونه مثل موج دریا
تویی تنها تویی یاد غریبها..................منم فریاد بی پایان غمها

 


تویی شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقایق توی صحرا
تویی آب زلال اشک چشمها................منم مرداب سرد توی دشتها

 


تویی عاشقترین تنهای دنیا.................منم خسته ترین مغموم دنیا


 دوستت دارم





              حتی اگر قرار باشدشبی بی چراغ، در حسرت یافتنت


                   تمام پس کوچه ها را زیر باران، قدم بزنم. ترسیدم


 


[ جمعه 14/11/90 ] [ 2:8 صبح ] [ سحرشایان ]

 



 


 


 


دوست داشتنjast for you


 


 باز کن پنجره ها را، که نسیم


روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است  .

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند  .
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است  .

باز کن پنجره ها را ای دوست  !
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!


 


دوست داشتن


[ جمعه 14/11/90 ] [ 1:39 صبح ] [ سحرشایان ]

 


من که گفتم این بهار افسردنی است / من که گفتم این پرستو مردنی است


من که گفتم ای دل بی بند و بار / عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار


آه عجب کاری به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . .


 


سلاااااااااااااااااااااام دوستای گلم خواهشا اخر اخر اخر وبم برین و به وبلاگم امتیاز بدید البته اگه ارزشش رو دااااااااااااااره


قربونه همتون برم جبران میکنم


[ سه شنبه 11/11/90 ] [ 9:4 عصر ] [ سحرشایان ]

به دوستم میگم دارم واسه چند روز میرم آبادان. میگه واسه کار داری میری؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ یه دماسنج خریدم دارم میرم تو دمای بالای 50 درجه تستش کنمخیلی خنده‌دار


 


رفتم الکتریکی می گم آقا سه راهی دارین؟ میگه سه راه برق؟!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سه راه آذری، دربستدروغ


 


نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میرهوااااای


 


پسره اومده خواستگاریم میگم من الان می خوام درس بخونم می گه یعنی چند سال دیگه می خوای ازدواج کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشهخیلی خنده‌دار


 


یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین. دوستم میگه : معتاده؟!
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشهباید فکر کرد


 


کارتمو دادم به بلیط فروش مترو میگه شارژش کنم؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم از شارژ خورشیدی استفاده می کنمیعنی چی؟


 


بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدرچشمک


 


دارم با تلفن حرف میزنم. زنم میگه دوستت بود؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سارکوزی بود در مورد مناقشات اخیر خاورمیانه نظرمو می خواستمشکوکم


 


تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرمزبون


 


با ماشین افتادیم ته دره یارو میگه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟
میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه مشکل درون خانوادست خودمون حلش می کنیم


 


صدای خروپفش کشتمون ! تکونش دادم از خواب پریده، میگه سر صدام اذیتت می‌کنه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ جنس صداتو دوست دارم می‌خواستم بت بگم سعی‌ کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی‌!خیلی خنده‌دار


 


تو تاکسی تنها نشستم میخوام کرایه حساب کنم طرف میگه 1 نفر؟!
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ 2 نفر حساب کن خورزوخان هم هستآفرین


 


حالا از تاکسی پیدا شدم به راننده نیگا میکنم، میگه باقی پولتو میخوای؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام یه دل سیر نیگات کنم که میری دلتنگت نشم!جالب بود


 


داریم راه میریم با دوستام پام پیچ خورده، خوردم زمین میگه کمک می‌خوای؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ شماها خودتونو نجات بدین من اینجا میمونم مقاومت می‌کنمتهوع‌آور


 


تو حیاط دانشگاه تو انگلیس دارم با دوستم فارسی حرف میزنم، یارو اومده میگه خانوم شما ایرانی هستین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ انگلیسی هستیم فارسی یاد گرفتیم بتونیم صادقی گوش بدیم!قابل بخشش نیست


 


تو پارک رفتم دستشویی اومدم بیرون یکی جلومو گرفته! میگم پولیه؟
مبگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ من اینجا نشستم پشه ها نیان تو حین کار براتون مزاحمت ایجاد کنندنکته بین


 


از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ آپلود کن، لینکش رو بده، دانلود میکنمخیلی خنده‌دار



میگن کریستف کلمب وقتی رسید به امریکا سرش رو از پنجره کشتی کرد بیرون از یه سرخ پوست پرسید داداش اینجا آمریکاست؟
سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاپنه ما هم چون شلوار پامون نیست از خجالت قرمز شدیمشرمنده



 



رفتم داروخونه، میگم باند دارین؟ میگه باند پانسمان؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ باند فرودگاه ! میخوام فرود بیام !مؤدب



 



جلو توالت عمومی… آقاهه میگه ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما سوسکیم اومدیم عید دیدنیبلبلبلو



 



تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم. میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده! میگه مرده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی!دهنم آب افتاد



 



به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام. میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست!عصبانی شدم!



 



روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتمخیلی خنده‌دار



 



دراز کشیده بودم لب استخر. دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !گریه‌آور



 



رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم. مربیه میگه بچه رو میبریدش؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجا میخورمشبلبلبلو



 



دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم. اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه کباب درست میکنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم فوتبال دستی بازی میکنمخیلی خنده‌دار



 



جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنمدلم شکست



 



رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟ میگه اگه جا داد بگیرم؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم با هم بخندیمآفرین



 



سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!بلبلبلو



 



رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر. میگه شمام دستشویی داری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!قاط زدم



 



رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدمآفرین



 



با دوستم رفته بودیم استخر غریق نجات اومده میگه میخوایین شنا کنین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم تو آب حل بشیم به عنوان املاح معدنی مردم استفاده کننگیج شدم



 



سوسکه را کشتم جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بیرون. همسرم بین راه نگاه میکنه میگه کشتیش؟
میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو دستشویی خوابش برده بود دارم میبرمش تو رختخوابش بخو ابهخیلی خنده‌دار



 



سر کلاس آیین نامه رانندگی پلیسه یه تابلو را از من پرسیده. میگم عبور دوچرخه ممنوع. میگه این دوچرخه است؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. میگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازی را نمیدونی؟خیلی خنده‌دار



 




با دوستم رفتیم دکتر زیبایی ، منشیه میگه می خوای دماغتو کوچیک کنی؟
منم گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم بکوبم 4 طبقه بسازم!!!خیلی خنده‌دار



 



تو کلاس دستمو بالا گرفتم......استاد میگه شما سوال داری؟؟؟
میگم پَــ نَــ پَــ تف زدم سره انگشتم دارم جهت بادو تعیین میکنم !خیلی خنده‌دار



 



دارم تراکِت پخش می کنم تو خونه ی مردم ، بعد یه زنه اومده میگه آقا شما تراکت پخش می کنید؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! نقاشی کشیدم دارم میندازم خونه مردم ، با اس ام اس بهم نمره بدن !بلبلبلو


 



 


 


 


[ شنبه 8/11/90 ] [ 2:31 عصر ] [ سحرشایان ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی


دریافت کد ساعت

کد تقویم

چت روم
<

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

script language="javascript" type="text/javascript"src="http://pichak.net/topblog/cod8/pichak.net6.js">

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

امکانات وب

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

کدهای جاوا وبلاگ




کدهای جاوا وبلاگ




دریافت کد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی