|
ایستگاه دلتنگی | ||
|
با یاد تنها پناه شب های همیشه بی پناهم وتنها شاهد اشکهای غلطانم تقدیم به بی وفایان عالم... جاده های سرنوشت پیچ وخم های عجیبی برایم داشت.گاه بزرگ وتند وگاه ملایم وزیبا اما هرچه بود طاقت اوردم وفقط وفقط با خودش نجوا کردم.بی قرار بودم بی قرار و حیران اما از چه؟؟ باز هم...نمیدانم!!! گذشتم از همه چیز از خوب از بد از غریب از اشنا حتی از زندگی بی خیال بودم و بر هرکه خیالی داشت خندیدم تا اینکه تو پیدا شدی تو همه چیزم شدی تا اینکه گذشت وگذشت ومن به حرفمان بدون هیچ خیانتی فقط با تو با نام بهترین دوست بودم وبا این نام ماندم اما شاید سرنوشت شاید قسمت وشاید... دستاتو ازم گرفتند اما من هنوز منتظرم.......
معنی عشق.... تقدیم به تمام دخترانی که ارزان احساس خود را می فروشند باران باران باران یک دل پر از باران ودلتنگی تنهایی تنهایی تنهایی یک راه پر از تنهایی یک جاده یک دختر یک راه به نام زندگی پراز فراز ونشیب...یک چشم پر از باران یک دل پر از ..... اه ای احساس کوچکم چرا اینقدر گرفته ای ؟؟؟چرا اینقدر اشوبی بی قراریت از برای چیست؟ مرغک احساست به دست کدام پسرک گستاخ وبازیگوشی پرک کشیده؟ چرا اشفته حال است احساست؟؟ برای چه از من رنجیده ای با کدامین گوشه ی جسمم در تضادی؟؟ اه چه سخت است با فرمانروایی کل این جسم نحیف وظریفم در جنگ وتکاپویی!! ای احساس بی چاره ی کوچکم تو که می دانی این قلب نحیف ورنجور طاقت شکست را ندارد پس: گوش کن به اوای عقل تا وقتی برای ابد او را در اسارت داشته باشی شاید ناخواسته باید این مرغک اشفته حال احساست را با دام عقل ببندی واسیر کنی اری ای کوچک مرغ دل باید صبور باشی راه این زندگی تاب وتوان می طلبد پس با من هم اوا شو واینگونه اشفتگی نکن که تمام قلبم از پروبال گشودنت در تنگنا امده است. دیگر تحمل چموشیت را ندارم ارام باش اهسته تر بنال شاید کسی در فراز های دیوار قلبم گوش ایستاده باشد اما نه در این سرای کسی زندگی نمی کند هیچکس نمی ماند حتی..احساست پس بی تابیت چه زیباست وقتی همچون شب زده ای که بوی نسیم صبح به مشامش میرسد اما چشمی برایش نمانده که صبح را بنگرد.او چشمهایش را کم کمک با اشکهایش بر زمین فروخت وبا این قیمت احساس را خرید چقدر گران است چشم هایم قلبم احساسم و گاهی کودکانی ساده اند که حتی دین هم هزینه عشق می کنند اما من میدانم این کودکان وقتی که بزرگ می شوند می فهمند که عشق همان دین است اری من در فراز ونشیب بزرگیم دریافتم که عشق....... عشق همان دینم است همان زندگیم وهمان بودن وباهم بودن ... گاهی اگر بنویسم فقط یک معنا می دهد پس دیگرهیچ نمی نویسم تا همه ی معانی را در خود جای دهد...... (فکر فکر فکر) امیدوارم خوشتون اومده باشه چون از خودم نوشتم توی تاریکی کنار پنجره اتاقم با بدرقه نگاه ماه
[ پنج شنبه 30/10/89 ] [ 11:59 عصر ] [ سحرشایان ]
در این دنیا دوچیز حیرانم میکند یکی ابی دریایی که میبینم ومیدانم نیست ودیگری خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست....
سکوت می کنم امشب به یاد چشمانت
واز نگاه دقایق دوباره دلتنگم در این هوای غریبه در این دقایق سرد اسیر هق هق تلخی بدون اهنگم در این شبی که نفس های بی ترانه من غبار بغض سیاهی به سینه میگیرد نگاه خسته من با ترانه ای غمگین برای غربت چشمت دوباره میمیرد.......
من به شمارش جمعیت کره زمین شک دارم اگر درست است چرا اینقدر دل تنهاست؟؟؟؟؟
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم نه غم خواری نه دل داری نه کس بودم در این دنیا
ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم...
[ سه شنبه 7/10/89 ] [ 12:59 صبح ] [ سحرشایان ]
|
دریافت کد ساعت script language="javascript" type="text/javascript"src="http://pichak.net/topblog/cod8/pichak.net6.js"> ![]() | |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||