|
ایستگاه دلتنگی | ||
|
بچه ها دوستم عاشق شده اما اون پسره بهش اجازه دوستی نمیده... میگه نمیخوام بهم دل ببندی و... دوستم خیلی حالش بده کمکش کنید شاید بهترین نظر از شما باشه... [ شنبه 21/12/89 ] [ 10:2 عصر ] [ سحرشایان ]
تو عصر برجای بلند تو عصر ادم اهنی توعصری که هرکی میاد اخر میشه یه رفتنی تو عصری که پاره میشن نامه ها مثل رشته ها برای هم غم میارند مردم جای چشم روشنی تو عصری که عاشقیا مال روزای اوله پرپر میشه شبیه یاس اب میشه مثل بستنی تو عصری که دوست دارم به گفتن اسونه ولی کمتر میشه پیدا کنی یه عاشق دوست داشتنی تو عصری که چشما جای کتاب واست قصه میگن اما دریغ از چشای پر از سوال وخوندنی تو عصری که حرفا باید همش پیش خودت باشه چقدر شکنجت میکنن این حرفای نگفتنی تو عصری که معشوقه ها مثل لباس عوض میشن روی طناب خاطره میشن لباس شستنی تو عصری که تنها میشی دلت میخواد کسی باشی اما کسی نیست تا باهاش بشینی وحرف بزنی توعصری که تا میری ودل میسپاری دست کسی بهت میگه یا که میگن باید ازش دل بکنی تو عصری که باید یه جور تمام این دنیا رو گشت دنبال یه فرشته ی نقره ای رنگ مو ندنی توعصری که فقط باید به حال مردمش گریست باید نشست وگریه کرد اونم چه گریه کردنی تو عصری که تسلیتا تبریکا و عبادتا گاهی تماسه گاهیم یه رفتن ایستادنی تو عصری که دس بزنی برگا می ریزن رو زمین قلبای مهربون میشن چینی های شکستنی فقط یه ارزو دارم که تو بگی فقط مال منی [ پنج شنبه 5/12/89 ] [ 10:23 عصر ] [ سحرشایان ]
دوستان امشب دلم خیلی گرفته یعنی برا یکی دلتنگم... کاش میدونست که... با یادش مینویسم وبه امید روزی که بفهمه برام بهترینه تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این ارامش تا ابد پابر جاست حالاکه برق عشق تونگاهت پیداست ........................................ [ پنج شنبه 5/12/89 ] [ 9:57 عصر ] [ سحرشایان ]
خدایا من در کلبه ی حقیرانه خود چیزی دارم که تودر عرش کبریایی خود نداری ومن چون تویی دارم وتو چون خود نداری [ پنج شنبه 5/12/89 ] [ 9:53 عصر ] [ سحرشایان ]
|
دریافت کد ساعت script language="javascript" type="text/javascript"src="http://pichak.net/topblog/cod8/pichak.net6.js"> ![]() | |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||